فرصتی برای عاشقی

عاشقانه های من و رضا

بی قرار

بــــی قـــرارم امروز ...

دلــــم آغـــــوشـــت را مــیخـواهــد

تـــا در آن آرام و رام

گـــوش کــنم به صـــدای قـــــلـبـــت

و زنـــدگــی کـنـــم

در هــــوای نـــفــســـهــــایـــت

و عــــــاشـــــق تــر شـــوم

و نــفــس هـــایـم بـه شــمـاره بــیـفـتـند

و بــیـقــرار تــر شــوم...

دلــم مــیخــواهــد

بـــاز

تـــــــــو بـاشـــی ...

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 13:3 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

[ یکشنبه نهم آذر 1393 ] [ 14:54 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

کیستی

كیستی که من
این‌گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می‌گویم
کلید خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نان شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
این‌چنین آرام
به خواب می‌روم؟
. . .
. . .
کیستی که من
این‌گونه
به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 10:15 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

دوستش میدارم

دوستش می دارم
چرا که می شناسمش،
به دو ستی و یگانگی.  

همچنان که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئی
که صبحگا هان
به هوای پاک
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانی ها
در پاشویه حوض

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 10:11 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

دلتنگی

توی تمام زندگی های سبز یه روزهایی  هست که رنگش به فیروزه ایه خوش رنگ میرسه و وقتی به ثانیه ثانیه اش فکر میکنی عاشق تر میشی  

ما فیروزه ای ترین روز زندگیمون  91/5/15 بود  

ما توی این چهار سال نه سالگرد ازدواج داشتیم نه یه تولد به درد بخور ولی مردادی ترین روز زندگیمون روز به دنیا اومدن امیرحسینمون بود  

رضای مهربونم  تبدیل شد به یه پدر دوست داشتنی منم شدم مادر از مادرانه هام و پدرانه هاش نوشتم به قولی دلی سبک کردیم  

روزهای سخت و پر تنشی رو گذروندیم ولی شیرین  

روزهای باعشق تقریبا هر روزمون بود  حتی وقتایی که مثل همه جر و بحث داشتیم باز آخرش عاشقی بود و یه لب خندون  

روزهایی داشتیم که شکر کنیم بودنمون رو روزهایی داشتیم که غصه ی کنار هم نبودنامون رو بخوریم روزهای داشتن روزهای نداشتن درست مثل همه  

یه وقتایی آرامش بود یه وقتایی دغدغه . یه وقتایی خوشی بود یه وقتایی بی حوصلگی ولی هر چی بود زندگیش کردیم و به اینجا رسیدیم  

دیروزمون رو به امروز سپردیم و امروز رو به فردا  

خدای جان شکر

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی          اندوه بزرگی است زمانی که نباشی  

 

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 9:53 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

شروع عاشقی

30 تیر 89 اولین لحظه ی عاشقی های من و رضا ساعت 6:10 دقیقه ی عصر رقم خورد پارک ملت با همراهی فائزه و عباس  

این روز قشنگ و آفتابی جزو خاطراتی شد که هیچوقت فراموش نمیشه  

نشستن روی صندلی دور میدانک کوچکی که سنبل مادر توی اون به چشم میخورد و از هم کس و همه جا حرف زدن راه رفتن پشت سر تیم عمان که برای تمرین اومده بودن و هزار تا چیز دیگه .. 

مرد مهربونی رو خدا به من هدیه داد که تا این لحظه که چهار سال و چهار ماه از اون روبز قشنگ میگذره و هر روز مهربونیش بیشتر میشه و عشق شیرینش بیشتر به جونم میشینه   

خدای عشق تورو شاکرم به خاطر عاشقی هامون

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 19:58 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

و چشمانت به من گفتند که فردا روز دیگریست

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
 
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند
 
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 19:49 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

به نام جهان بخش پاک آفرین

به نام جهان بخش پاک آفرین   

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 19:11 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]