X
تبلیغات
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد....

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد....

ღ♥ღ¸.•**•.¸عشق يعني¸.•**•.¸ღ♥ღ

 

عشق يعني اين كه:

هر اس.ام.اس بهت مي رسه،اميدواري اون باشه!


عشق يعني اين كه:

براي هر كسي مي خواي اس.ام.اس بزني اشتباهي براي اون مي فرستي!


عشق يعني اين كه:

دنبال يه موضوع مي گردي كه به اون اس.ام.اس بزني.


عشق يعني اين كه:

دايم موبايلت رو چك مي كني،نكنه از اون اس.ام.اس رسيده باشه!


عشق يعني اين كه:

همش فكر مي كني موبايلت داره تو جيبت مي لرزه ولي وقتي نگاه مي كني مي بيني خبري نيست!


عشق يعني اين كه:

شب هايي كه اس.ام.اس ها نمي رسن،واقعا اعصابت خرد مي شه!


عشق يعني اين كه:

يك اس.ام.اس رو هم به خط همراه اولش مي فرستي،هم به خط ايرانسل،هم به خط تاليا و هم به...


عشق يعني اين كه:

هر وقت يك اس.ام.اس دير مي رسه،چند بار ديگهsendمي كني،شايد اونا زودتر برسن!


عشق يعني اين كه:

پشت سر هم به اون تك مي زني تا اس.ام.اس ها برسن.


عشق يعني اين كه:

گاهي وقت ها كه واقعا هيچ حرفي براي گفتن نداري،اس.ام.اس خالي مي فرستي تا بفهمه به يادش هستي!


عشق يعني اين كه:

هر جايي كه يك جمله عاشقانه يا زيبا ديدي،سريع براي اون اس.ام.اس مي كني.


عشق يعي اين كه:

قبض موبايلت فقط مخابرات رو خوشحال مي كنه!!!


عشق يعني اين كه:

دو هزار اس.ام.اس در ماه!


عشق يعني :

بيماري اي كه همه مي گن دچارش شدي.


عشق يعني :

اعتيادي كه همه ميگن به اس.ام.اس زدن پيدا كردي!


عشق يعني:

آخر شعر هاي اين و اون اسم خودت رو مي نويسي تا به اون بگي كه چقدر عاشقشي!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

  چگونه دلتنگيهايم را به تصوير بکشم

 

چگونه بگويم دوستت دارم

 

تا باور کني هميشه در قلب مني

 

من اگه توي دنيا دوتا اميد داشته باشم 

 

اولي خداست و دومي تويي

 

بدون تو دنيا برام هيچ ارزشي نداره

 

با اين وجود از ته دل ميگويم

 

دوستت دارم...


 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

يه شب بيا قدم بزن....

 


تو شب خيس مژه هام يه شب بيا قدم بزن

 
با رقص تلخ اشک من ساز دوست دارم بزن


اطاق آرزوهامو خيلي مرتب چيدمش


بياو با يه چشمکت ، اطاقمو بهم بزن


سخته برات تنهايياتو کوک کني

 
با عشق من چشماي ناز تو ببند، براي من يه کم بزن


مي خواستم از نگات بگم ، دوباره لغزيد قلمم


قصه نويس روياها بيا واسم قلم بزن


بگو دوسم داري يا نه ؟ يه جور بهم نشون بده


بقيه زندگيمو با اين جواب رقم بزن

 
به جاي ابرا واسه تو شب تا سپيده باريدم

 
به خاطر هر کي مي خواي تو لااقل يه نم بزن


اون عکسي که ازم ديدي توش يه چيزايي کم داره

 
تو جاي من رو گونه هام هاشور زرد غم بزن

 
بگو تو زندگيت کيه رد نشو از سوال من

 
زير جواب نقره ايت چند تا برام قسم بزن

 
مجنون چي رو بلد نبود که ليلي قسمتش نشد

 
توام توي طالع من نقش بد ستم بزن

 
عاشقي سخت و آسونه ، بستگي به دلت داره

 
دوست داري بهتر بدوني يه سر به اين دلم بزن

 
يه وقت اگه تنها شدي با عشق و ساز و زمزمه

 
به خاطر من يه بارم ، من به تو مي رسم بزن...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

وقتي نبودي...

 

وقتي نبودي حتي بهار را هم از ياد بردم


نه نگاه بنفشه هاي باغچه دلم را گرم كرد،


نه آن دو قمري كه در پس پنجره ی انتظارم،


فردايشان را با هم تقسيم كردند


هيچ چيز نديدم جز نبودنت


هيچ چيز نخواندم جز خاطراتت


گفته بودي از بودن به ماندن مي رسيم


گفته بودي حجم سبز ِ بهار مي شويم درزمستان


گفته بودي ديگر نه دستهايم سرد مي شود


نه نگاهم باراني


ديگر به ياد نمي آورم چه گفته بودي


تنها.........


گفته بودي بايد بمانيم


مي خواهم چشمهايم را به روي همه دنيا ببندم


آنوقت يك دل سير به تو بينديشم


به آن همه سرمستي عطر باران


به آن همه ترانه كه با گيسوي آفتاب رنگشان زديم


به آن همه آرزو كه با نگاه سيرابشان كرديم

 
به آن همه چشم گذاشتن هاي من و پنهان شدن هاي تو.


به آن همه گشتن من و نبودن تو


به آن همه آمدن تو و نبودن من


به آن همه ساختن من و ويران كردن تو


به آن همه از نو شدن تو و كهنه ماندن من


به آن همه لبخند تو و شيطنت من


هي باران مي آيد اما........


نمي دانم چرا نمي بينم


كاش باز باران را مي ديدم


آنوقت شايد نمي گفتم دوري


آنوقت شايد اينهمه بهانه گير نمي شدم


آنوقت شايد تو هم اينهمه گم نمي شدي


آنوقت من مجبور نبودم اينهمه واژه را در بند بكشم

 تا..................


من از بين تمامي كلمات متولد شده و نشده

 
به شنيدن نامم با صداي تو دل خوش كرده ام


باور كن...!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

خيلي بده...

 

خيلي بده که همه فکر کنن مهربوني اما بداخلاق باشي

 خيلي بده که همه فکر کنن پولداري اما هشتت گرو نهت باشه

 خيلي بده که همه فکر کنن يه عالمه دوست دور و برته اما تنها باشي

 خيلي بده که همه فکر کنن غرق در محبت اطرافياني اما تشنه يه ذره محبت باشي

 خيلي بده که همه فکر کنن شادي اما غمگين باشي

 خيلي بده که همه فکر کنن بهتريني اما بدترين باشي...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

روز پدر...

 

میلاد با سعادت حضرت علی (ع) و روز پدر را به تمام پدر های دنیا مخصوصا پدر  گل خودم تبریک عرض می نمایم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

حکایت...

 

 دفترم را باز ميکنم،اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد به صفحات ديگر نگاه

 ميکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوريت،از چشم انتظاريم وازاميدبه

بازگشتت پر کرده ام تنها يک برگ سفيد باقي مانده، برگي که براي آمدنت

 خالي گذاشته ام...


 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

اشک...

 

دلم خط خطي شده بس که اشتباه نوشتم وخط زدم وباز

نوشتم،من هي ازباتوبودن نوشتم وتوهي زيرغلط هايم

زير تمام(( بمان))هاخط قرمز کشيدي ومن هرشب

هزاربارجريمه نوشتم((نمان))...!

حالا بعدازتمام شدن دفترم ،

توچقدرخوشحالي که من يادگرفتم درست بنويسم،شدم

درست مثل سه نقطه اي که درمتن هيچ وقت خوانده

نميشود....

توهيچ وقت مرا نمي بيني ومن دربي اعتنايي

توغرق مي شوم...!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

عشق یعنی....

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

هيچ کس....

 

 

هيچ کس تنهايي ام را حس نکرد...
لحظه هاي ويرانيم را حس نکرد...
در تمام لحظه هايم هيچ کس خلوت تنهاييم را حس نکرد...
آسمان غم گرفته ام هيچگاه برکه طوفانيم را حس نکرد...
آن که سامان غزل هايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

چرا...

 


من چرا دل به تو دادم كه دلم ميشكني
يا چه كردم كه به من باز نگه نمي كني
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند رقيبان كه تو منظور مني
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل ما رفته كه جان در بدني...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

ستاره

ستاره هنوز بيداري مگه امشب خواب نداري؟


نکنه تو هم مثل من عاشقي چشم انتظاري !


نکنه تو هم تو شبها خسته از غبار جادّه


خواب مهتابو ميبيني که مياد پاي پياده !


نکنه هجوم ابرا تو رو هم از من بگيره!


ستاره براي بودن ديگه فردا خيلي ديره


حالا که خورشيد طلسمه قلعه سنگي تو خوابه


تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنيا سرابه


با کدوم بهونه بايد شب رواز تو کوچه دزديد؟


گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها بخشيد؟


ستاره همه وجودم پيشکِِِش ياد تو باشه


تو بمون تا چشماي تو با سفيدي آشنا شه


من اگه اسير خاکم، تو که جات تو آسمونه


دل خوشم به اينکه هر شب تو بياي رو بوم خونه


هم نشين ابرو ماهي توي اونهمه سياهي


نکنه اونقده دور شي که ديگه منو نخواهي...!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

خیلی سخته...

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که دلت بخواد گريه کني ، اما بهونه ي درست و حساب نداشته باشي ....

خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از چشات جاري بشه ...

خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه ...

خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ...

خيلي سخته که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟ و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط

بخاطر خودش مجبور باشي بگي : نه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که عشق رو از نگاه کسي بخوني ، اما نتونه بهت بگه ...

خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي ...

ولي سخت تر از همه اينه كه عاشق كسي باشي كه عاشقت نيست ، دنياي كسي باشي كه دنياي تو

نيست ، روياي كسي باشي كه روياي تو نيست ، زندگي كسي باشي كه زندگيت نيست ، قلبت مال

كسي باشه كه قلبش مال تو نيست ، اما ..........

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

نرسیدیم به هم...

 


      نرسيديم به هم بازي يک تقديريم
      عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
      عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
      آه و افسوس که يک واژه بي تدبيريم
      بعد از آن حادثه هايي که جدامان کردند
      آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
      اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
      چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
      وقتي از فاصله ها گفت دلم خنديديم
      فکر کرديم بهاريم که بي تغييريم
      باز هم نام تورا در دل خود حک کردم
      و محال است از اين ايده خود برخيزم


      باز سايه بالاي سرم باش عزيزم
      مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

اروم بخواب...


      سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان
        نوشتم برات می خوندم... 
      

      می دونی برات نوشتم که اگه خوابت نمی بره میتونی به تنها چیزی که
        قبلا به تو آرامش می داد به اون فقط و فقط به اون فکر کنی . به
        چی؟می تونی به لالایی های شبانه که زمانی که کوچولو بودی مادرت
        تو رو تو آغوش گرفته بود با دستای نرم و مهربونش تو را نوازش
       می  کردوقتی در آغوشت می گرفتو می بوسیدت می تونی اونها رو به
        یاد بیاری ودر آرامش کامل بخوابی برات لالایی هاش آشناست به اون  ها فکر
      کن فکر کن کوچولویی و مادرت کنارته به لالایی و
       صدای  قشنگ مادرت فکر کن به اون دستای مهربونش به اون ترنم
       صداش با اون چشمای پر از عاطفه و مهرش به محبت بی انتهایش
      ، به اون قلب صاف و ساده اش، قلب مهربونش، به اون علاقه ی بی
       انتهاش که بهت  داره که هیچ کس نمی تونه تو دنیا این طوری که اون
       دوست داره تو  رو دوست داشته باشه حتی ما دوستای قدیمی...
         
      
      .می تونی به اون همه پاکی و قشنگی مادرت فکر کنی تا بخوابی اون
        موقع است که ذهنت از همه چیز خالی می شه و می تونی به ارامش
       برسی و بخوابی حالا اروم و ساکت اون چشمای قشنگتو ببند به مادر
        مهربونت فکر کن گوش کن صداش داره می یاد حالا می تونی اروم
       بخوابی صدایی لالایی شو می شنوی به گوشت آشناست برو و مثل
        فرشته کو چولو ها بخواب و خوابای شیرین ببین ...بخواب ....
        بخواب... بخواب ...
      
      کوچولوی قشنگم بخواب دستاتو بزار تو دستم آروم بخواب...
      

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

تقدیم به بهترینم....



زيبا فراوان ديده ام اما تو چيزديگري
 
صدها گلستان ديده ام اما تو چيز ديگري
 
داني که ِزه هر مجلسي گلهاي عطر افشان بسي
 
ديده است بيند هر کسي اما تو چيز ديگري
 
از عطر گل مطلوبتر از محوشان محبوبتر
 
اين يک از آن يک خوبتر اما تو چيز ديگري
 
گلهاي خندان ديده ام خورشيد تابان ديده ام
 
صد رهزن جان ديده ام اما تو چيز ديگري
 
در خيل شيرين دختران در محبت گل بيکران
 
ديده ام تو را با ديگران اما تو چيز ديگري
 
تنها از هر دلبري در شهر زيبائي سري
 
بلکه از خود هم زيباتري آري تو چيز ديگري
 
خلاصه بگم از همه بهتر و زيباتري...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

ترانه خوان خدا ....


      بیا و در دل شب رو به باغ های دعا کن
      ز خلق دیده بگردان و روی دل به خدا کن
      شبانه مست هوس می خزی به بستر نازی
      روان غافل خود را ز خواب مرگ صدا کن
      ز چشم چشمه بر اور ز اب دیده وضو ساز
      به سوی قبله ی دل ها دو دیده قبله نما کن
      به نور عشق و نسیم خلوص و جذبه ی مستی
      میان عطر شب و نکهت سپیده شنا کن
      ز جان خسته خود بال عقل و عشق بر اور
      خیال را چو عقابی به دور دست رها کن
      به نقش های فلک چشم عارفانه بیفکن
      به یاد منظر گردان نظر به منظره ها کن
      ترانه خوان خدا باش و گرم نغمه ی توحید
      چو مرغ شب سحرت را به ناله نغمه سرا کن
      مسیح صبح ز ره می رسد به وقت سپیده
      ز عطر هر نفسش لحظه لحظه کسب شفا کن
      چو مست یار شدی در سپیده با دل بیدار
      به خفتگان سیه نامه عاشقانه دعا کن ....


      التماس دعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

به نام تنها پناه آشفتگان...


 

به نام تنها پناه آشفتگان ديارسرنوشت

تقديم به توکه هنوزهم تکه­اي ازآسمان درچشمانت،

جرعه­اي ازدريا دردستانت

 وتجسمي زيبا ازخاطره ايثار گل­هاي سرخ درمعبدارغواني دلت به يادگارمانده است.

 نخستين چکه ناودان بلند يک احساس رادرقالب کلامي ازجنس تنفس باغچه­هاي معصوم ياس به روي حجم سپيد يک دفترمي­ريزم وآن رابا لهجه همه پروانه­ صفت­هاي اين گيتي بي­انتها به آستان نيلوفري دل زلالت هديه مي­کنم.

در پناه خالق نيلوفرها مهربان و شکيبا بماني...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

تقصير تو نبود...!


تقصير تو نبود...!

 

خودم نخواستم چراغ قديمي خاطره ها خاموش شود!

خودم شعر هاي شبانه اشک را فراموش نکردم!

خودم کنار آرزوي آمدنت اردو زدم!

حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،

ونه چيزي بدهکار،دلتنگي اين همه ترانه اي!

خودم خواستم که مثل زنبوري زرد!

بال هايم در کشاکش شهدها خسته شوند

وعسل هايم

صبحانه کسي باشند،

که هرگز نديدمش!

تنها آرزوي ساده ام اين بود،

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!

که هر از گاهي کنار برگهاي کتابم بنشيني

و بعد از قرائت باران ها زير لب بگوئي:

<<يادت بخير!نگهبان گريان خاطرات خاموش!>>

همين جمله،

براي بند زدن شيشه شکسته اين دل بي درمان،

کافي بود!

هنوز هم جاي قدم هاي تو،

بر چشم تمام ترانه هاست!

هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!

ديگر تنها دلخوشي ام،

همين شکفتن شعله است!

همين تبلور بغض!

بخدا هنوز هم از ديدن تو

در پس پرده باران بي امان ،

شاد مي شوم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

چند جمله ی زیبا....


گرچه نمي شود به تو رسيد ياحتي براي لحظه اي مالك قلب تو شد .

 اما  براي دوست داشتن تو ‌وسعت تمام دنيا را در اختيار دارم

 و مي توانم تو را آن قدر

دوست بدارم كه همه باور كنند حق من در زندگي تو بودي

كه به ناحق از من ربودند....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


گفتي مهربون ميشي با دل من، گفتي حل مي کني اون مشکل من، پس چرا تو هم زبونم نشدي؟

پس چرا آروم جونم نشدي؟

وعده هاي رنگارنگت نميره از يادم؟

نکنه به اين زودي از چشم تو افتادم؟

پس چرا تو هم زبونم نشدي؟

چرا پس آروم جونم نشدي؟

 من نگفتم که بايد حرف منو گوش کني...!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق شيرينش مرا فرهاد كرد...

او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد كرد...

او بشد ليلا و ما مجنون روي ماه او قلب ويران مرا آباد كرد...

نام شيرينش تمام تلخي عمرم زدود...

قبل از او دنيا برايم اين چنين زيبا نبود....!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


در دادگاه عشق ...

قسمم قلبم بود

وكيلم دلم

 و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .

 قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .

 كنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ...

دوستت دارم .....!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

نونت نبود ! آبت نبود ...؟


نونت نبود ! آبت نبود ؟!! اين دل سپردنت چي بود؟؟!!!

واسه چي عاشقش شدي؟!..مگه چي بود؟!..مگه کي بود؟!

نونت نبود ! آبت نبود؟!!

کسي که توو خوابت نبود..رفتي و دل بستي بهش..ديدي که بي تابت نبود !

ديدي که دل از تو بريد !..رحمي به حال تو نکرد !..

خودش بهت گفت که ميره....پس نرو دنبالش نگرد...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

عجب.....

 


روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو

 

دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو

 
روزي که دلت به ديگري مايل شد

 

 کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

يادمون باشه که ....


يادمون باشه که....

هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه، ميشکنه و آهسته ميميره...

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره...

يادمون باشه قولي رو که به کسي مي ديم عمل کنيم ...

 يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره ....

 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت

 چون زندگيش رو ازش ميگيريم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

عشق يعني آخر خط بهشت ...



 عشق يعني آخر خط بهشت ...

                                 عشق يعني حسرت شبهاي گرم

                                           عشق يعني ياد يك روياي نرم

                                                   عشق يعني يك بيابان خاطره

                                                              عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

                                                                        عشق يعني گفتني با گوش كر

                                                                                                   عشق يعني ديدني با چشم كور

                                                                    عشق يعني گم شدن در لحظه ها

                                                                    عشق يعني آبي بي انتها

                                                   عشق يعني يك سؤال بي جواب

                                       عشق يعني يعني راه رفتن توي خواب

                                عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

               عشق يعني آخر خط بهشت.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

فلانی...

به ستايش روي آوردم

گفتند خلاف است

به عشق روي آوردم

گفتند گناه است

خنديدم

گفتند كودكانه است

 گريستم 

گفتند ديوانه است

و حال كه در عزاي عشق نشسته ام و هيچ نمی گویم همه گويند كه ...

هي !! فلاني عاشق است ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

بيا عاشق شو...

عشق


عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو
نه اگر قلب تو سنگي ست، بيا عاشق شو
***********
آسمان زير پروبال نگاهت آبي ست
شوق پرواز تو رنگي ست، بيا عاشق شو
***********
ناگهان حادثه ي عشق، خطر كن، بشتاب
خوب من، اين چه درنگي ست، بيا عاشق شو
***********

با دل موش، محال است كه عاشق گردي
عشق، تصميم پلنگي ست، بيا عاشق شو
***********

تيز هوشان جهان، برسر كار عشقند
عشق، رندي است، زرنگي ست،بيا عاشق شو
***********

كاش در محضر دل بودي و ميديدي تو
بر سر عشق، چه جنگي ست
! بيا عاشق شو

« مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز»
صورت آينه زنگي ست، بيا عاشق شو
***********

مي رسي با قدم عشق به منزل، آري...
عشق، رهوار خدنگي ست، بيا عاشق شو
***********

باز گفتي تو كه فردا!!! به خدا فردا نيست
زندگي، فرصت تنگي ست، بيا عاشق شو
***********

كار خير است، تأمل به خدا جايز نيست!
عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط سالار  | 

دعا...


امشب مي خوام دعا کنم

خداي تو را صدا کنم

گريه کنم

داد بزنم

يه بند خداخدا کنم

تو گريه ها يواش بگم

از غم و درد باهاش بگم

مي خوام بگم که باختمش

اما چقدرمي خواستمش ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

حادثه...


حادثه


يه روز مثل يه حادثه وارد زندگيم شدی

 ناز من و کشيدي و يار يه دندگيم شدی

اومدي و يه شاخه گل پر از اميد به من دادی

قلبمو بردي و دلتو جاي رسيد به من دادی

   با نفس محبتت همدم لحظه هام شدی

رفيق دلواپسی و پناه گريه هام شدی

تو فصل غربت اومدي با دلم آشنا شدی

تو شهر بی وفايی ها آئينه ی وفا شدی

الماس دعا دارم،وقت دعا،راز و نياز

قول بده از پيشم نری،با کم و بيش من بساز...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

حال که تنها شده ام مي روي....


حال که تنها شده ام مي روي

واله و رسوا شده ام مي روي

حال که در وادي عشق و جنون

يکه و تنها شده ام مي روي

اين همه تنها تو مرا خواستي

حال که تنها شده ام مي روي...؟؟؟!!!

 


صداي خيس بارون رو مي شنوي؟

 آسمون دلش گرفته...

آسمون داره اشک ميريزه.....

 دل خيس آسمون داره داد ميزنه . کجايي پس؟

 انگار آسمون هم انتظار مي کشه..

آسمون داره گريه مي کنه.. درست مثل من...

 من از شادي اشک مي ريزم اون از غصه...

آخه من تو رو دارم و اون نداره...

می فهمی...؟؟؟؟


 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط سالار  | 

خطا....


اگر اين است خطايم که تو را دوست دارم

بعد از اين بيش تر از بيش خطا خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط سالار  |