فرصتی برای عاشقی

عاشقانه های من و رضا

همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می‌خوانم

قبولم کن ... من آداب زیارت را نمی‌دانم !


نمی‌دانم چرا این قدر با من مهربانی تو

نمی‌دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم


نگاهم روبروی تو بلاتکلیف می‌ماند

که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 16:0 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

عشق، فقط رمانتیک بودن نیست، در واقع عشق حقیقی یعنی یک عمر همدلی وتعهد!

[ یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 ] [ 17:37 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

زندگی یعنی....

این که عجیب نیست عاشق مردی بشی که عاشقانه کار میکنه عاشقانه سختی هاش رو تحمل میکنه و بعد هم عاشقانه خدا رو شکر میکنه برای اینکه فقط کنار ماست  

خودت میدونی چقدر شیفته ی اون لحظه ای هستم که با نگاه عاشقانه ات که توی صورتم میلرزه نگاهم میکنی و میگی خدا رو شکر که شما رو دارم  

یا وقتی میگی خدا رو شکر میکنم بخاطر زندگیم  

زندگی توی دستای توئه توی چشمات توی اون دردیه که توی چشمات میاد از فشار کار زیاد و من حاضرم جونم رو بدم که اون درد نباشه خستگی هات رو به جون میخرم و غرق لذت میشم وقتی تازه ساعت 11 شب که میای دلت میخواد کنار هم بشینیم و حرف بزنیم  

زندگی یعنی روز جمعه ای که نمیذاری از کنارت تکون بخورم و تا بلند میشم یه کاری بکنم صدات رو میشنوم که به امیرحسین میگی باز این مامانت بلند شد یه دقیقه هم پیش ما نمیشینه  

زندگی یعنی وقتایی که خسته از سر کار میای و پا به پای من البته با امیرحسینه کوچک که توی بغلته میای پیاده روی و به قول امیرحسین گردش  

زندگی یعنی غذارو که خراب میکنم بیای و آروم بگی شاید باید روغنش کمتر باشه و من با ناراحتی بگم اصلا دیگه درست نمیکنم و تو بگی دیوونه همینطوری گفتم یا ... 

زندگی یعنی وقتایی که خسته ای و خسته ام ظرف ها رو انقدر تمیز و با وسواس بشوری تازه وقتی که من خوابم   

زندگی یعنی وقتی توی یه مهمونی هستیم به من اجازه نمیدی بلند بشم و دنبال امیرحسین باشم  

زندگی یعنی وقتی مهمون بیاد یا ما بریم مدام دنبالم میگردی و تا چند ثانیه نیستم سراغم رو میگیری  

خلاصه زندگی یعنی تو و خودت و خودت  

تمام اینها داستان یا تخیل نیست زندگی واقعیه منه با یه مرد واقعی که ما رو دوست داره من و امیرحسین و زندگیمون رو

[ پنجشنبه هجدهم دی 1393 ] [ 12:24 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

تا...

تـا وقتی کــه تـو هستی، تـا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست!

تا زمانی که دستهای گرمت همراه دستای خسته ی منه!

تـا وقتی کــه نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه!

تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی!

تا وقتی که شونه های تو امنترین جای دنیاست برای من!

من زنده هستم! برای زندگی کردن با تو!

هیچ وقت ترکم نکن

[ چهارشنبه هفدهم دی 1393 ] [ 15:53 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

دوستت میدارم

می نویسم از تو...

از تو ای شادترین... 

تازه ترین نغمه ی عشق... 

تو كه سرسبزترین منظره ای 

تو كه سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا كردم 

 ازتو كه سنگ صبورم بودی  

لحظاتی كه خدا شاهد  اندوهم بود به تو  اندیشیدم... 

به تو می بالم و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم

روزها می گذرد ، 

 عشق ما رو به خدایی شدن است  

رو به برتر شدن از هر حسی ، كه در این عالم خاكی پیداست  

دوستت می دارم از همین نقطه ی خاكی تا عرش  

دوستت می دارم از زمین تا به خدا

 

[ چهارشنبه هفدهم دی 1393 ] [ 15:50 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

بی قرار

بــــی قـــرارم امروز ...

دلــــم آغـــــوشـــت را مــیخـواهــد

تـــا در آن آرام و رام

گـــوش کــنم به صـــدای قـــــلـبـــت

و زنـــدگــی کـنـــم

در هــــوای نـــفــســـهــــایـــت

و عــــــاشـــــق تــر شـــوم

و نــفــس هـــایـم بـه شــمـاره بــیـفـتـند

و بــیـقــرار تــر شــوم...

دلــم مــیخــواهــد

بـــاز

تـــــــــو بـاشـــی ...

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 13:3 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

[ یکشنبه نهم آذر 1393 ] [ 14:54 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

کیستی

كیستی که من
این‌گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می‌گویم
کلید خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نان شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
این‌چنین آرام
به خواب می‌روم؟
. . .
. . .
کیستی که من
این‌گونه
به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 10:15 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

دوستش میدارم

دوستش می دارم
چرا که می شناسمش،
به دو ستی و یگانگی.  

همچنان که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئی
که صبحگا هان
به هوای پاک
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانی ها
در پاشویه حوض

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 10:11 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]

دلتنگی

توی تمام زندگی های سبز یه روزهایی  هست که رنگش به فیروزه ایه خوش رنگ میرسه و وقتی به ثانیه ثانیه اش فکر میکنی عاشق تر میشی  

ما فیروزه ای ترین روز زندگیمون  91/5/15 بود  

ما توی این چهار سال نه سالگرد ازدواج داشتیم نه یه تولد به درد بخور ولی مردادی ترین روز زندگیمون روز به دنیا اومدن امیرحسینمون بود  

رضای مهربونم  تبدیل شد به یه پدر دوست داشتنی منم شدم مادر از مادرانه هام و پدرانه هاش نوشتم به قولی دلی سبک کردیم  

روزهای سخت و پر تنشی رو گذروندیم ولی شیرین  

روزهای باعشق تقریبا هر روزمون بود  حتی وقتایی که مثل همه جر و بحث داشتیم باز آخرش عاشقی بود و یه لب خندون  

روزهایی داشتیم که شکر کنیم بودنمون رو روزهایی داشتیم که غصه ی کنار هم نبودنامون رو بخوریم روزهای داشتن روزهای نداشتن درست مثل همه  

یه وقتایی آرامش بود یه وقتایی دغدغه . یه وقتایی خوشی بود یه وقتایی بی حوصلگی ولی هر چی بود زندگیش کردیم و به اینجا رسیدیم  

دیروزمون رو به امروز سپردیم و امروز رو به فردا  

خدای جان شکر

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی          اندوه بزرگی است زمانی که نباشی  

 

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 9:53 ] [ سمیه ساکیان ]

[ ]